سفارش تبلیغ
صبا
Slide 1 Slide 2

دو درخت همسایه

 

در یک باغچه کوچک ، دو درخت زندگی می کردند . یکی درخت آلبالو و دیگری درخت گیلاس .

این دو تا همسایه با هم مهربان نبودند و قدر هم را نمی دانستند، بهار که می رسید شاخه های این دو تا همسایه پر از شکوفه های قشنگ می شد ولی به جای این که با رسیدن بهار این دو هم مهربانتر و با صفاتر بشوند بر سر شکوفه هایشان و این که کدامیک زیباتر است ، بحث می کردند. در فصل تابستان هم بحث آنها بر سر این بود که میوه های کدامیک از آنها بهتر و خوشمزه تر است .

درخت آلبالو می گفت : آلبالو های من نقلی و کوچولو و قشنگ هستند ، اما گیلاس های تو سیاه و بزرگ و زشتند.

درخت گیلاس هم می گفت : گیلاس های من شیرین و خوشمزه است ، اما آلبالوهای تو ترش و بدمزه است.

سالها گذشت ، تا این که دو تا درخت پیر و کهنسال شدند اما عجیب بود که آنها هنوز هم با هم مهربان نبودند.

در یکی از روزهای پاییزی که طوفان شدیدی هم می وزید ناگهان یکی از شاخه های درخت گیلاس، شکست ، بعد هم شروع کرد به ناله و فریاد .

درخت آلبالو که تا آن روز هیچ وقت دلش برای درخت گیلاس نسوخته بود و اصلاً به او اهمیتی نداده بود یکدفعه دلش نرم شد و به درد آمد و گفت همسایه عزیز نگران نباش اگر در برابر باد قدرت ایستادگی نداری می توانی به من تکیه کنی ، من کنار تو هستم و تا جایی که بتوانم کمکت می کنم ،آخر من و تو که به جز همدیگر کسی را نداریم .

درخت گیلاس از محبت و مهربانی درخت آلبالو کمی آرامش پیدا کرد و گفت : آلبالو جان از لطف تو متشکرم می بینی دوست عزیز دوستی و مهربانی خیلی زیباست !

حیف شد که ما این چند سال گذشته را صرف کینه و بد اخلاقی خودمان کردیم .

بعد هر دو تصمیم گرفتند که خود خواهی را کنار بگذارند و زیبایی های دیگران را هم ببینند . فصل بهار که از راه رسید درخت گیلاس رو کرد به آلبالو و گفت : «به به چه شکوفه های قشنگی چه قدر خوشبو و خوشرنگ، اینطوری خیلی زیبا شده ای !»

و درخت آلبالو جواب داد « دوست نازنینم ، این زیبایی وجود توست که من را زیبا می بیند . به خودت نگاهی بینداز که چه قدر زیبا و دلنشین شده ای !»

دیگر هر چه حرف بین آنها رد و بدل می شد از مهربانی بود و همدلی و دوستی !

و راستی که دوستی و محبت چقدر زیباست .

 





      

 <\/h1>
پیامبر و کودکان

صدای خنده و شادی کوچه را پر کرده بود؛ پیامبر همراه بلال و چند تن از یاران شان داخل کوچه آمدند. :

 پیامبر آمد، پیامبر.

بچه ها به طرف پیامبر دویدند. فاطمه: پیامبر با ما بازی می کنید؟

بلال: پیامبر کار دارند.

پیامبر لبخندی زد و گفت: چرا بازی نکنم. و به سوی بچه ها رفت.

صدای خنده ی پیامبر با شادی بچه ها درآمیخت. بلال با دیدن چهره ی شاد پیامبر لبخند زد؛ لحظه ای گذشت، صدای اذان بلند شد.

بلال گفت: یا رسول الله لطفاً عجله کنید وقت نماز است.

پیامبر به چهره ی بچه ها نگاه کرد. آن ها هنوز دوست داشتند بازی کنند.

پیامبر به بلال گفت: بلال به خانه ی من برو و هر چه یافتی بیاور.

لحظاتی بعد بلال با تعدادی گردو برگشت.

پیامبر گردوها را میان بچه ها تقسیم کرد و فرمود:

کودکان را دوست بدارید و با آن ها مهربان باشید.





      

مستمند و ثروتمند

رسول اکرم (ص)طبق معمول درمجلس خودنشسته بودند.یاران گرداگردآن حضرت حلقه زده واورا مانند نگین انگشتردرمیان گرفته بودند.دراین بین یکی ازمسلمانان-که مردفقیری بود-ازدررسیدوطبق سنت اسلامی-که هرکس درهر مقامی هست همین که وارد مجلسی می شود باید ببیندهرکجاجای خالی همان جا بنشیندویک نقطه ای مخصوص رابه عنوان اینکه شان من چنین اقتضامی کند درنظرنگیرد-آن مردبه اطراف متوجه شد درنقطه ای جای خالی یافت رفت وآنجانشست.ازقضا کنارمرد ثروتمندی قرارگرفت.مرد ثروتمند جامه های خودراجمع کردوخودش رابه کناری کشید.

رسول اکرم(ص)که مراقب رفتاراوبود به او روکردوگفت:

((ترسیدی که چیزی ازفقراو به توبچسبد؟!))

- نه یارسول خدا!

- ترسیدی که چیزی ازثروت توبه اوسرایت کند؟

- نه یارسول خدا!

- ترسیدی که جامه هایت کثیف وآلوده شود؟

-نه یا رسول خدا!

- حال چرا خودت را به کناری کشیدی؟

-اعتراف می کنم که اشتباهی مرتکب شدم وخطاکردم.اکنون به جبران این خطا وبه کفاره این گناه حاضرم نیمی ازدارایی خودم را به این برادرمسلمان خود که درباره اش مرتکب اشتباهی شدم ببخشم.

مردفقیر: اما من نمی خواهم.

جمعیت:چرا؟

- چون می ترسم روزی مراهم غروربگیرد وبا یک برادر مسلمان خود آنچنان رفتاری بکنم که امروزاین شخص با من کرد.





      

روزی کدخدا می‏خواست سوار خرش شود هر کاری کرد نتوانست گفت: جوانی کجایی که یادت بخیر بعد دور و برش را نگاه کرد و وقتی دید کسی آنجا نیست زیر لبی گفت: خودمانیم‏ها، توی جوانی هم هیچ عددی نبودیم.

 

زیرکی خوش اشتها

زیرکی خوش اشتها

 روزی زیرکی خورجینی بر دوش انداخته بود و می‏رفت که یک‏دفعه حاکم شهر او را دید و گفت حال و روزگارت چطور است؟

زیرک جواب داد: چه کار کنم؟ روزگار است دیگر.

حاکم گفت: ای مرد دوست دارم به تو کمک کنم بگو ببینم کیسه‏ای پول می‏خواهی یا الاغ یا گوسفند یا باغی پربار و خوش آب و هوا زیرک جواب داد: قربان اگر یک کیسه پول بدهید تا ببندم پر شالم و بر الاغ مرحمتی سوار شوم و گوسفندانی را که لطف کرده‏اید پیش بیندازم و بروم به باغ سر سبزی که التفات فرموده‏اید عمری دعا گویتان خواهم بود.

شوهر مهربان

روزی یکی از همسایه‏های چوپان پیش او رفت و گفت: سگ شما پای زن مرا گاز گرفته است.

چوپان گفت: خوب! تقصیر من چیه؟

همسایه گفت: بالاخره سگ شما این کار را کرده و هر طور شده باید جبران کنی.

چوپان گفت: چیزی که عوض دارد گله ندارد، شما هم سگتان را بفرستید تا پای زن من را گاز بگیرد.

تنبیه الاغ

تنبیه الاغ

روزی سر خوشی در حال تمیز کردن طویله بود که یکدفعه پسرش را با صدای بلند صدا زد و گفت: ای پسر! از امروز به بعد به این خر تنبل کاه و یونجه نمی‏دهی تا تنبیه شود و دیگر تنبلی نکند پسر هم با صدای بلند گفت: چشم.

وقتی سر خوش از طویله آمد بیرون رو کرد به پسر و گفت: راستی! نکند حرفم را باور کنی و یادت برود کاه و یونجه این زبان بسته را بدهی، این حرف را زدم تا از او زهر چشم بگیرم تا از این به بعد تنبلی نکند.

 





      

                                               سفره ی افطاری

ساعتی تا افطار مانده بود. اخترخانم که از یک هفته قبل تدارک این روز رو دیده بود، حسابی دستپاچه بود مدام می رفت شله زردها، حلواها و آش ها را چک می کرد که یک وقت کم نباشد، آخر امشب همه خاله ها و عموها را برای افطاری دعوت کرده بودند.

او با حوصله زیاد غذاها را تزیین کرده بود. با پودر دارچین، یا علی و یا فاطمه و یا حسین روی شله زردها نوشته بود و دخترش هم سپیده در تزیین آش ها و حلواها کمکش کرده بود.

خانم های مهمان هم بیشتر در آشپزخانه بودند و با دلسوزی قصد کمک داشتند. اخترخانم با دستپاچگی گفت: «سپیده جان حالا سفره را پهن کن نیم ساعت دیگر اذان است» سپیده هم با جواب مثبت حرکت سر به سراغ سفره رفت و با قدم های آرام رفت تا پهنش کند. دختر خاله اش سمیه هم بلند شد تا کمکش کند.

خلاصه با کمک عمه ها و خاله ها و دختر عموها ظرف ها چیده شد. اخترخانم که آش ها را توی کاسه ریخته بود، صدا زد سپیده جان مادر بیا آش ها رو ببر.

سپیده هم یواش یواش به سمت مادر رفت و در حالی که در این فاصله چند تا از آش ها رو برده بودند دو کاسه آش را یکجا برداشت و به سمت سفره رفت و همین طور که می خواست کاسه اولی را در سفره بگذارد، دو کاسه از دستش افتادند و آش ها پهن زمین شدند و سفره را حسابی کثیف کرد.

سکوت جمع را فرا گرفته بود که صدای اذان بلند شد: الله اکبر، الله اکبر.

سپیده دوست داشت گریه کند ولی نمی توانست سفره را ول کرد و به آشپزخانه رفت اخترخانم که نمی دانست چه کار کند، بالای سفره ایستاده بود و هیچ چیز نمی گفت که فرشته نجات سپیده که عمه رویا باشد دست به کار شد و با جمله ی عیبی ندارد قضا بلا بود سفره را جمع وجور کرد، بقیه مهمان ها هم باقی وسایل را به سفره آوردند و روزه خود را باز کردند.

سپیده بی چاره همین طور در آشپزخانه نشسته بود که عمو باقر به مادرش گفت «اخترخانم پس سپیده کجاست؟ بعد هم صدا زد «سپیده» سپیده هم در حالی که صورتش از خجالت سرخ بود آمد و گفت: «بله عموجان» عمو گفت: «چرا افطاری نمی خوری عموجان؟ نکند روزه نبوده ای!»

سفره ی افطاری

سپیده رنگ پریده هم گفت: «چرا عموجان روزه بوده ام» بعد هم رفت و کنار عمه رویا نشست.

همه افطار کردند و به اختر خانم «دستت درد نکند» گفتند.

موقع جمع کردن ظرف ها شد، سپیده هم بلند شد که کمک کند یک سینی بزرگ برداشت و کلی ظرف در آن گذاشت و با قدم های لغزان به آشپزخانه رفت که یکباره ...

 

                                                  تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

ادامه مطلب...



      
   1   2      >




+ خیلی سعی کردم یه نقاشی از روی نقاشی تبسم بکشم ولی نشد که نشد



+ با یک مطلب جدید به نام دلاوران بنی هاشم به روزم اگر مایلید بهوبم سر بزنیدو نظرتون رو در بارهی این مطلب بگویید

+ سلام با یک داستان جالب و اموزنده در مورد حاج ابراهیم همت به روزم

+ به مناسبت عید سعید غدیر خم با مطلبی در مورد حضرت علی (ع)به روزم

+ ولادت حضرت معصومه و روز دختران مبارک باد

+ عید سعید فطر مبارک

+ سلام با یک دل نو شته و یک عکس که با فتو شا ذرست کرد م به روزم خوش حال می شم نظرتون رو در باره اش بگید

+ دعا کرده ام تا بهار ظهورت به لب های مردم تبسم بماند بگو با دعایی که در انتظار است نگاهم به امین چندم بماند

+ سلام قالب وبلاگم رو خودم ساختم اگه ممکنه نظرتو ن رو در اره اش بگو ید

+ تو را امواج دریا می شناسند تو را شن های صحرا می شناسند تو را ای منجی دل های عالم تمام کهکشان ها میشناسند